1
نمی شناختمش
گفت: سلام
گفتم: سلام
صدایش دور بود
گفتم: کجایید شما
گفت:
" هر کجا هستم، باشم ، آسمان مال من است"
2
عاشقش بودم
رفتیم بازارچه
تابلویی خریدم با تصویر یک قو
رویش نوشته بود:
"می پری از روی چشم سبز یک مرداب"
گفت: چه تعبیر نا به جایی
صدایش مثل لالایی بود
3
سعی می کردم خودم باشم
گفت: حقیقت داره به یاد هر کی باشی
اونم به یادته
گفتم: زیاد ، زیاد ، زیاد
با خودم گفتم:
"چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت"
صدایم چقدر خالی بود
احمد شاملو
مردي به شيدايي، عاشق زبان مادري خويشام. زباني که در طول قرنها و
قرنها، ملتي پرمايه، رنج و شادي خود را بدان سروده است. زباني ترکيبي و
پيوندي، که به هر معجزتي در قلمروِ کلام و انديشه راه ميدهد. حتا عربي که
در فارسي وارد شد، فارسي فارسي ماند. مشتي مفهوم را که لازم داشت از زبان
عربي به نفع خودش مصادره کرد، اما ساختارش در از دست نداد. زباني که در
پيرانهسري نيز ظرفيتهاي عظيم تازهيي در آن مييابم و برخوردم با آن،
برخورد با چيزي مقدس است. شايد به همين دليل است که اين اواخر کمتر
مينويسم، زيرا معتقدم که در اين معبد قدسي، تنها بايد حضور قلب داشت و
انسان هميشه حضور قلب ندارد. در آغاز راه، قضيه فرق ميکرد. آنموقع، زبان
در نظر من فقط يک وسيله بود، شايد يک چيز «مصرفيي» که به خاطر يک شعر
ميشد پدرش را درآورد. کاري که متأسفانه امروز هم پارهيي از شاعران جوان
ميکنند.
من زبانشناس و اين حرفها نيستم، ولي وقتي آدم کاري
ميکند که الزاماً نيازمند آگاهي از فلان يا بهمان مقوله است، نميتواند
خودش را از آن کنار بکشد. زبانشناسي يک علم است و علم را جز از طريق
پرداختن مستقيم به آن نميشود آموخت، اما شاعري امري شهوديست و چون
آموختني نيست، در چارچوبهاي عبوس علم، احساس نفس تنگي ميکند. با اين همه
سروکار شعر با زبان است که ناگزير بايد آموخت و اگر شاعر از آموختن آن
بگريزد، امر شاعرياش مختل ميشود و در آن به توفيق دست پيدا نميکند.
صرف فارسي زبان بودن براي شعر فارسي سرودن کافي نيست. براي اين کار بايد
فرض کنيد که اصلاً فارسي نميدانيد و از نو به کشف آن برخيزيد. نويسندگان
و شاعران، پيش از آن که معماران روح بشر باشند، پاسداران زبان خويشاند.
تعهد شاعر در مقابل زبانش، نيمي از تعهدات اجتماعي اوست.
تعهد در
مقابل ادبيات، از تعهدات اجتماعي اوست. کسي که زبان خودش را بلد نيست و
ادبيات خود را نميشناسد، به صرف تقليد از اين و آن، شاعر نميشود. اول
بايد اين درد را حس کند؛ درد زبان را. و اين را وظيفهيي براي خودش بداند.
من نميتوانم بپذيرم که فقط اجتماعي بودن به اصطلاح کار را خاتمه ميدهد و
تمام ميکند، نه؛ کافي نيست.
شعر يک حادثه است. حادثهيي که زمان و
مکان سبب سازش هست، اما شکلبندياش در «زبان» صورت ميگيرد. پس ترديدي
نيست که براي آن بايد بتوان همة امکانات و همة ظرفيتهاي زبان را شناخت و
براي پذيرايي از شعر آمادگي يافت.
نقل از کتاب: نامها و نشانهها در دستورزبان فارسي – نشر مرواريد
*تی . اس. الیوت
عشق نامی است نا آشنا
پشت دستانی که می بافند
پیراهن تحمل ناپذیر شعله را
که قدرت انسانی قادر به جدا کردن آن از من نیست
متاسفم برای تمام کلماتی که سوزاندم.
پشت پنجره هیچ
پشت پنجره پوچ
هزار توی من
هزار توی راز
و آگاهی دیر هنگام
عصیان بی گاه فکرم
در اخترک ما
خود شیفته و شاه و سوزنبان
با هم برابرند
من گوسفند تو را
بی پوزه بند کشیدم
پس امکان شادی و غم
با هم برابر است
در اخترک من
عشق را می سپارند
به دست شادی
تا غم بیاورد
در اخترک من
عشق افسانه است
و دروغ ، عاشقانه
در اخترک من...
حرفی نمی زنم
تا انعکاس صدای خنده
در آینه هزار برابر شود
حرفی نمی زنم
تا دوباره بغض
راه گلویم را نبندد
حرفی نمی زنم
تا هیچ کس نداند
که من هنوز هم
رویای خیسم را ادامه می دهم
حرفی نمی زنم
اما چشمهایم
فریاد میزنند
باید چیزی گفت...
دلهره های کشدار من
نمی گنجد
در این زمان محدود
که دو عقربه ی کوتاه
آن را به دوش می کشند
امروز
لباس عروسیم را
آویزان می کنم به
عقربه های سرگردان
و سایه ی مشکوکم را
جا می گذارم
پای سپیدارها
فردا
ریه هایم را پر می کنم
از زمستانی که بی انتهاست
سپید، سپید، سپید...
زجرم نده!
استعداد ذاتیم را
در تلاش برای نادانی
انکار نمی کنم.
طعم شن و کاکتوس
و بوسه ی عمیق را
دیر به یاد آوردم
می دانم!
حالا باید از خودم فرار کنم
برای گرفتن دستهای تو
اما دور و نزدیک
تلخ و شیرین
نزدیکم به آرامش آغوشت
یک شب پناه باش!
قطار ساعت دو هم رفت
من هنوز نشسته ام اینجا
روی صندلی زرد، کنار کلاغ پیر
(کلاغ ساعت دو
از آشنایان نزدیک است
و گاه گاه
فراموش می کند
که من هم آدمم )
قطار ساعت دو که رد می شد
داشتم خدا را شکر می کردم
که این آسمان اینقدر بی انتهاست.
پایان برای من
همیشه یک رویداد ملال آور است.
نسخ :
من لیلی بوده ام
آشفته پشت نقاب سیاه
زشت یا زیبا
در اعماق غم
سرخوش از عشق مجنون
مسخ :
و مرغ دریایی خواهم بود
محکوم به پرواز در ارتفاع کم
نه آنجا که ذوب شوم
در حرارت دستهای سوزانت
رسخ :
و بعد آفتابگردان می شوم
چه اهمیت دارد که یک شب تمام
رویت را بر گردانده ای
باز هم عاشقانه نگاهت خواهم کرد
فسخ :
و عاقبت کوزه ی آب
عشقبازی با لبهایت
و پایان عطش وجودت.
اما این همانی چه می شود؟
شاید از ابتدا
من همان تابع ساده ام
همان که
بودم
هستم
و خواهم بود.
عمق فاجعه اینجاست
چشم باز کردم و دریافتم
سالها کور بوده ام
و باور بینایی
یک سوء تفاهم گمراه کننده است
پس دستم را گرفتم به دیوار ادراک
و کورمال کورمال پیش میروم
بر دیوار هر تقاطع با خط بریل نوشته اند:
" زنده باد مراسم تدفین "
و با معیارهای جدید
چقدر دردناک است بینایی.
به بادبادکی سرگردان می مانم
در مه آلود این رابطه ی بیمار
کلاف در دست کیست؟
باد از کدام جانب خواهد وزید؟
نمی دانم
دیگر با شراب دوازده ساله
سیاه مست نخواهی شد
من سر گشته تر از آنم
که فریبکارم بنامند!
بگذار اکتفا کنم
به روزنامه ی صبح
فنجان چای و ثانیه های در عبور
زمان مرهم خواهد گذاشت روی زخم کهنه!؟

